امروز بابایی به خونه اومد و به مامان گفت: «مرخصی گرفتم، حالا می تونیم بریم به مسافرت.» ، بابایی ادامه داد:«می خوایم بریم خونه جواد اینا! اونم مثل تو کلاس دوم ابتدایی است.»، بابایی گفت جواد اینا از اقوام دور ما هستند که توی مشهد زندگی می کنند.
به خونه جواد شون رسیدیم، من یه گوشه نشسته بودم و جواد هم یه گوشه، تا اینکه بابای جواد به جواد گفت: «برو با دوستت بازی کن!»، جواد اومد پیشم و گفت: «چطوری یره!» ، منهم یقه جواد رو گرفتم و کله زدم توی صورتش، و چون سرم درد گرفت گریه کردم، بابای من و بابای جواد که صدای گریه من رو شنیده بودند به پیش ما اومدن، بابای جواد به جواد گفت: «چرا با جواد کتک کاری کردی؟!»، منهم همون طور که گریه می کردم به بابای جواد گفتم که جواد بهم فحش داده، بابای جواد از من پرسید که جواد چه فحشی داده؟ و من گفتم که جواد بهم گفته «یره!»، نمی دونم چرا وقتی این حرف رو زدم بابای من و بابای جواد هر دو زدن زیر خنده! هنوز بابای من و بابای جواد داشتن می خندیدن که صدای گریه مامانم بلند شد، من با خودم فکر کردم شاید مامان هم با کله زده توی صورت مامان جواد و سرش درد گرفته، اما وقتی به اتاقی رفتیم که مامانم با مامان جواد داشتن اونجا صحبت می کردند خبری از دعوا نبود!
بابایی از مامان پرسید: «چی شده خانوم؟! کسی مرده؟! بگو طاقت شنیدنش رو دارم، مامانت طوری شده؟!»، مامان هم گفت: «زبون رو گاز بگیر مرد! ببین مردای مردم برای خانوماشون چی هدیه می دن!»، بابای جواد نگاهی به خانومش کرد و گفت: «خانوم! اولا که من از شما تا حالا دروغی نشنیدم، و دوما اینکه من تا حالا هدیه خیلی گرون قیمت و تجملاتی ای برات نخریدم، قضیه از چه قراره؟!»، مامان زودتر از اون که مامان جواد بخواد حرف بزنه خطاب به بابا گفت: «پدر جواد آقا برای خانموش هر سال روز زن شلیته می خره! ولی تو اصلا برای من شلیته نگرفتی! من اصلا هنوز نه شلیته دیدم و نه می دونم چیه! حتما اون قدر گرون قیمت است که تا حالا اسمش رو هم نشنیدم!!»، باز هم بابایی و بابای جواد زدن زیر خنده! مادر جواد که تازه متوجه علت گریه مادرم شده بود قصد داشت یه چیزی به مامانم بگه که جواد دستم رو کشید و گفت : «یره بیا بریم توشله بازی!» ، این بار وقتی بهم گفت یره، خندیدم، چون اون بار بابایی و بابای جواد با شنیدن این کلمه خندیده بودن! کمی با خودم فکر کردم و گفتم حتما توشله بازی یه چیزی جدیدتر از آتاری و میکرو و سگا و حتی پلی استیشن است، و با خوشحالی گفتم باشه بریم توشله بازی! فکر کنم دستگاه توشله بازیه اش خراب شده بود، چون وقتی رفتیم توی حیاط چند تا تیله آورد و گفت بیا بازی کنیم، منهم به روش نیاوردم!! بعد یه ربع، صدای مامان اینا اومد که می گفتن بچه ها بیاین ناهار.
سر سفره ناهار جواد ازم پرسید مرغ می خوری یا خگینه؟! روی سفره رو نگاه کردم و غیر از مرغ و املت چیزه دیگه ای ندیدم، با خودم گفتم حتما خگینه هنوز آماده نشده، کمی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم مرغ همیشه هست و حتما خگینه یه غذای جدید و خوشمزه است، و گفتم خگینه، جواد هم ظرف املت رو گذاشت جلوی من و خودش و گفت: «بخور یره!» و من که فکر می کردم باید با شنیدن کلمه یره خندید زدم زیر خنده! اما هیچکس دیگه ای نخندید و بابا هم چشم غره بهم رفت و گفت: «بچه، سر سفره که نمی خندن!»، مامان جواد گفت: «امروز به جواد قول داده بودم براش خگینه درست کنم، خیلی خگینه دوست داره، واسه همون دو نوع غذا درست کردم.»، با خودم گفتم حتما این جواد نامرد منتظره ما بریم و بعدش همه خگینه ها رو تنها تنها بخوره!
توضیح شماره 1: «یره» در لهجه مشهدی به معنای «اشاره به فرد مقابل» است.(البته در جملات محاوره ای به معنای «رفیق» هم به کار می رود.)
توضیح شماره 2: «شلیته» در لهجه مشهدی به معنای «دامن زنان» است.
توضیح شماره 3: «توشله» در لهجه مشهدی به معنای «تیله» است.
توضیح شماره 4: «خگینه» در لهجه مشهدی به معنای «املت» است.
در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردند که ِاین دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت. همیشه پیتر و جانسون راز دلشون رو به همدیگه میگفتند و برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری میکردند و بالاخره یه راه چاره براش پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه با دوستای دیگه اش در میان میگذاشت.
وقتی پیتر متوجه این کار جانسون می شد ناراحت می شد اما به روش هم نمی آورد. چون آنقدر جانسون رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای یک دقیقه تلخی این رابطه رو شاهد باشه. به خاطر همین احترام جانسون رو نگه می داشت و باز هم مثل همیشه با اون درد دل می کرد. سالها گذشت و پیتر ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش، اما این رابطه همچنان ادامه داشت و روز به روز عمیق تر می شد. یه روز پیتر می خواست برای یه کار خیلی مهم با خانواده اش بره به شهر. به خاطر همین اومد و به جانسون گفت من دارم می رم به طرف شهر، اما اگه امکان داره این کیسه پول رو توی خونت نگهدار تا من از شهر برگردم. جانسون هم پول رو گرفت و رفیقش رو تا دروازه خروجی بدرقه کرد. وقتی داشت به خونه برمی گشت، سر راه رفت پاتوق خودش و شروع کرد با دوستاش تفریح کردن. هوا دیگه داشت کم کم تاریک می شد و جانسون با دوستاش می خواست خداحافظی کنه. اما دوستاش گفتن هنوز که زوده چرا مثل هر شب نمی ری؟ اونم گفت که پولهای پیتر توی خونست و باید زودتر بره خونه و از پولها مراقبت کنه. خلاصه خداحافظی کرد و رفت. وقتی رسید خونه سریع غذاشو خورد و رفت توی اتاقش. پولها رو هم گذاشت توی صندوقش و گرفت تخت تخت خوابید. بی خبر از اتفاقی که در انتظارش بود ...
بله درست حدس زدید. چند نفر شبونه ریختن توی خونه و پولها رو با خودشون بردند! جانسون صبح که از خواب بیدار شد متوجه این موضوع شد و از ناراحتی داشت سکته می کرد ! تمام زندگیش رو هم اگه می فروخت نمی تونست جبران پولهای دزدیده شده رو بکنه. از ناراحتی لب به غذا هم نزد. دم دمای غروب بود که دید صدای در میاد. در رو که باز کرد دید پیتر اومده تا پولها رو با خودش ببره. وقتی جانسون ماجرا رو براش تعریف کرد، پیتر به جای اینکه ناراحت بشه و از دست جانسون عصبانی باشه، شروع کرد به خندیدن و گفت می دونستم، می دونستم که بازم مثل همیشه نمی تونی جلوی زبونت رو بگیری. اما اصلاً نترس. چون من فکرشو می کردم که این اتفاق بیافته. به خاطر همین چند تا سکه از آهن درست کردم و توی اون کیسه ریختم و اصل سکه ها رو توی خونه خودم نگه داشتم و چون می دونستم که کسی از این موضوع با خبر می شه و تو به همه می گی که سکه ها پیش تو بوده، خونه من امن تر از تو بود. الآن هم اصلاً نگران و ناراحت نباش شاید از دست من و این رفتارم ناراحت بشی، اما این درسی برات می شه که همیشه مسائلی رو که دیگران با تو در میون میگذارند توی قلبت محفوظ نگه داری و به شخص ناشناسی راز دلت رو بازگو نکنی ...
سالها گذشت و جانسون از اون اتفاق درس بسیار بزرگی گرفت. اینکه راز دیگران مثل راز دل خودش می مونه و باید برای حفظ اون راز تلاش کنه. همونطور که خودش از فاش شدن راز دلش ناراحت می شه دیگران هم از این موضوع امکان داره تحت تاثیر قرار بگیرند و چه بسا موجب سلب اطمینان و تیرگی رابطه دوستی هم بشود. بطوریکه صداقت و صفای دل شما نباید تحت هیچ شرایطی موجبات آسیب و نگرانی شما را فراهم نماید ...
یه شب خانم خونه به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه . صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه که دیشب مجبور شده خونه یکی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه
شوهر بر میداره به 20 تا از صمیمیترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچکدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیکنن
یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه . صبح وقتی میاد به زنش میگه که دیشب مجبور شده خونه یکی از دوستهای صمیمیش (مذکر) بمونه
خانم خونه بر میداره به 20 تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه : 15 تاشون تایید میکنن که آقا تمام شب رو خونه اونا مونده ! 5 تای دیگه حتی میگن که آقا هنوزم خونه اونا پیش اوناست
نتیجه اخلاقی : یادتون باشه که مردها دوستهای بهتری هستند
یکی بود یکی نبود، مردی بود که زندگیاش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتی مرد، همه میگفتند به بهشت رفته است. آدم مهربانی مثل او باید به بهشت میرفت. در آن زمان بهشت هنوز به سیستم کنترل کیفیت فرا گیر مجهز نبود.
استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. فرشتهای که باید او را راه میداد، نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمیخواهد هر کس به آنجا برسد میتواند وارد شود.
مرد وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت و گفت: این کار شما یک حرکت تروریسمی است!
پطرس که نمیدانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت: آن مرد که به دوزخ فرستادهاید آمده و کار و زندگی ما را به هم ریخته! از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش میدهد، در چشمهایشان نگاه میکند. به درد و دلشان میرسد. حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو میکنند. همه یکدیگر را در آغوش میکشند و می بوسند. دوزخ جای این کارها نیست!! لطفا این مرد را پس بگیرید.
وقتی راوی قصهاش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت: با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی، خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.
پائولو کوئلیو
چه چیز فکر شما را مختل می کند؟
در عکس العمل های احساسی بیش از این که به عملی که انجام می دهیم توجه کنیم، به آنچه باعث انجام این عمل شده می اندیشیم.
مثلا بنا بر تلقی مان از یک شرایط بحرانی خاص می خندیم، گریه میکنیم،
عصبانی میشویم و یا می ترسیم. بنا براین اگر بتوانیم طرز تلقی مان را تغییر دهیم
خواهیم توانست این عکس العمل های نا خوشایند را هم از بین ببریم.
(این روش فکری ریشه درمانی عکس العمل های سریع و نا معقول در افراد است.)
خیلی سریع به سووالات زیر پاسخ دهید. (اولین پاسخی که به ذهنتان میرسد)
1-بعضی اوقات فکر میکنم طرز رفتار دیگران اشتباه است. (صحیح - غلط)
2-می دانم که باید اذعان کنم که "من همینم که هستم". (صحیح - غلط)
3-اکثر اوقات دیگران من را ناراحت میکنند. (صحیح - غلط)
4-همیشه نگران هستم. (صحیح - غلط)
5-دوست دارم که به گذشته فکر کنم. (صحیح - غلط)
6-اغلب بدلیل بی توجهی دیگران احساس آزار دهنده ای دارم. (صحیح - غلط)
7-فحش و ناسزا طبیعتا افراد را ناراحت و عصبانی میکند. (صحیح - غلط)
8-بیشتر محرک ها و انگیزش های محیطی آزار دهنده هستند. (صحیح - غلط)
9-درست همین حالا اضطراب و آشوب های روانی دارم. (صحیح - غلط)
10-این که وقتی شخصی اخساسات شما را جریحه دار کرد به او تهمت و افترا بزنید
عکس العمل طبیعی و درستی است. (صحیح - غلط)
11-چون احساسات من را جریحه دار کرده ای پس حتما در اشتباهی وباید تغییر کنی. (صحیح - غلط)
12-بیشتر اوقات وقتی به آن چیزی که می خواهم نمی رسم ناراحت وعصبی میشوم. (صحیح - غلط)
13-"بد بختی" حاصل تفکر ماست و چنین چیزی در واقعیت وجود ندارد. (صحیح - غلط)
14-قضاوت من تحت تاثیر حس نا خوشایند من قرار می گیرد. (صحیح - غلط)
15-دیگران فقط انچه را که باور دارند می فهمند. (صحیح - غلط)
16-من به نتایجی که در زندگی می خواستم رسیده ام. (صحیح - غلط)
17-این پنداشت صحیح یا اشتباه انسان است که باعث هجوم افکار پلید
: کارهای زشت و وقایع ناگوار به سوی انسان می شود. (صحیح - غلط)
افرادی که واقعا در زندگی احساس شادی و رضایت می کنند به دوازده پرسش اول پاسخ منفی
و به پنج پرسش آخر پاسخ مثبت می دهند.
درغیر این صورت در مواردی که پاسخ شما با صورت ذکر شده تفاوت دارد شما دچار مشکل هستید
و آن مساله باعث آزار شما می گرددوباید طرز فکرتان را در آن خصوص تغییر دهید .
اگر اکثر پاسخ های شما منفی است به مطالعه کتاب های مختلف در مورد احساس
خوشبختی و بدبختی بپردازید و یا بایک روانشناس مشورت کنید
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.
بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:
«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.
یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»
پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»
- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »
پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»
سید جواد هاشمی در چند قدمی فرش قرمز هالیوود
گفته می شود به دنبال فریب گلشیفته فراهانی توسط مافیای هالیوود این مافیا قصد فریب و جذب سید جواد هاشمی را داشت که این توطئه با هوشیاری این بازیگر متعهد و ارزشی خنثی شد.
یک منبع آگاه در این باره گفت یکی از ماموران مافیای هالیوود به نام راسل کرو که با پوشش بازیگر به فعالیتهای ضد فرهنگی مشغول است از طریق چت قصد فریب و جذب سید جواد هاشمی را داشت که ناکام ماند. این منبع آگاه متن گفتگوی راسل کرو و سید جواد هاشمی را به این شرح منتشر کرد:
salam chetori javad joon : Rasibala Seyede_khoshtip: سلام علیکم شما؟ Russell Koru, man yeki az hamkarha hastam: Rasibala Seyede_khoshtip: عضو انجمن اسلامی هستی؟ na janam, bazigaram, mage to bazigar nisty: Rasibala Seyede_khoshtip: آهان، چرا ولی اوقات فراغتم اونجا هم هستم. شما عضو کانون بازیگران متعهد نیستی رسول جان؟ فیلم جنگی می ساختی دیگه نه؟ na janam, man Hollywoodiam, Russell :Rasibala mitoni Russ sedam koni Seyede_khoshtip: آهان پس امریکایی هستی؟ میشه فارسی بنویسی؟ چشمم درد گرفت Rasibala: چشم، تو جون بخواه سید جون اینم فارسی. اونجایی که به من این ماموریتو داده فونت فارسی که سهله خیلی چیزای دیگه هم بهم داده که بتونم تورو جذب کنم. راستی تو چرا تعجب نکردی که من فارسی خوب حرف می زنم؟ Seyede_khoshtip: تعجب نداره. چند وقت پیش یه جایی مهمونی رفته بودم که از این علمکهای شیطان یعنی ماهواره داشتن. من گفتم ماهوارتو روشن کن. البته نه برای اینکه فیلمهای بی ناموسی تماشا کنم. برای آشنایی با ترفندهای دشمن. حدود 13-12 تا کانال لوس انجلسی را به من نشون داد همشون فارسی حرف میزدن البته لهجه اشون ضایع بود ولی معلوم بود امریکا داره روی مردمش کار میکنه که فارسی یاد بگیرن برای جاسوسی Rasibala: جدی میگی سید جون؟ من تا حالا این کانالها را ندیدم Seyede_khoshtip: دیدی اطلاعات ما از خودتونم بیشتره؟ ما حتی میدونیم آمریکا در چه فکریه Rasibala: در چه فکریه؟ ایران پر از بسیجیه؟ Seyede_khoshtip: نه اون که شعاره ولی اونهایی که باید بدونن می دونن خیالت تخت باشه Rasibala: خب حالا از این حرفها بگزریم من میخوام بهت پیشنهاد کنم یک میلیون دلار بگیری و تو یه فیلم جنگی با آرنولد و تام کروز بازی کنی این یه فرصت طلایی برای تو هستش سید جون خودم برات یه بلیط فرست کلاس میفرستم دو روز دیگه رو فرش قرمز هالیوود هستی Seyede_khoshtip: عمرن! فکر کردی میتونی گولم بزنی؟ تو میخوای به ارزشهای ما تجاوز کنی میخوای تهاجم فرهنگی کنی Rasibala: نه بابا تجاوز چیه. فیلمش اصلا صحنه محنه نداره مطمئن باش. فکرشو بکن در کنار آرنولد و تام کروز عکست میاد رو پوستر و انونس فیلم و همه جای دنیا پخش میشه Seyede_khoshtip: امکان نداره! الان ایگنورت میکنم برو دنبال کارت رسول قلابی Rasibala: نکن سید. جون من نکن. خب اصلا یه پیشنهاد دیگه بیا همون یک میلیون دلارو بگیر فیلم هم نمیخواد بازی کنی فقط ریشتو بزن کنار آنجلینا جولی یه عکس یادگاری بگیر والسلام فقط همین قبوله؟ Seyede_khoshtip: ای بابا انگار تو حرف تو کله ات نمیره. اگه من اهل مادیات و دنیا طلبی بودم پیشنهاد ده نمکی رو قبول می کردم که میخواست تو اخراجیها نقش حاجیو به من بده ولی من گفتم من 30 سال سید بودم تا اخرش هم سید میشم نه حاجی. ما که دنبال مسایل دنیوی نیستیم Rasibala: ده نمکی چیه؟ Seyede_khoshtip: به زبون شما میشهsalty village . یکی از کارگردانهای ارزشی که اسپیلبرگ ایرانه. حیف که زیاد وقت فیلم ساختن نداره. ولی اصلا این چیزها به شماها چه مربوط؟ ده نمکی مال ماست نکنه میخواید اونم گول بزنین؟ Rasibala: نه من به اون کاری ندارم. من دنبال توام جیگر. خب اصلا نه حرف تو نه حرف من. ریشتم نزن فقط یه کم پرفسوریش کن ما هم پرچم امریکا رو میزنیم پشتت کنار جودی فاستر عکس بگیر. برای این پیشنهاد فکر نکنم اینقدر بودجه بدن که بتونم آنجلینا جولیو بیارم ولی بازم یه 700 – 600 چوقی گیرت میاد برو عشق دنیارو بکن Seyede_khoshtip: بابا تو انگار مغز خر خوردی. من اگه دستم به اون پرچم برسه که اتیشش میزنم. الانم حرفهام که تموم شد ایگنورت میکنم: مرگ بر آمریکا مرگ بر استکبار مرگ بر هالیوود مرگ بر آنجلینا جولی ……. ********************************
در پی انتشار این خبر روزنامه کیهان در واکنش به این رویداد به افشای نیمه پنهان هالیوود پرداخت. کیهان در این ارتباط نوشت:
استکبار جهانی قرنهاست که از طریق محفل مافیایی هالیوود به شکار بازیگران غیر ارزشی و منحرف کشورهای دیگر پرداخته و از این طریق به تهاجم فرهنگی علیه این کشورها می پردازد. اخیرا این باند مافیایی یک بازیگر ایرانی به نام (( گ. ف )) که به همراه بهرام رادان در فیلم توقیف شده ای به نام (( ع. س )) به ایفای نقش پرداخته را فریب داده و به امریکا گریزانده است. برادران لومیر هر دو یهودی بودند و از ابتدای پیدایش سینما این ابزار هالیوودی در اختیار محافل صهیونیستی برای رسیدن به مقاصد شوم انها قرار گرفته است و این واقعیتی است که رسانه های صهیونیستی جهان همواره ان را مخفی نگه داشته اند. روزنامه محلی معتبر موگادیشو چندی پیش داستان زندگی (( ساندرا سرکاری )) بازیگر مشهور بنگلادشی هندی الاصل را چاپ کرد که 50 سال پیش در چنین روزی زمانی که 35 ساله بود توسط باند مافیایی هالیوود فریفته و به امریکا منتقل شد. این اقدام در جهت ترویج فرهنگ مبتذل غربی در هند و انهدام سینمای ملی هند انجام شد و سرکاری در این باره می گوید: اون موقع که من جوون بودم من را گول زدن آوردن اینجا هی ازم کار کشیدن و تو فیلمهای مستهجن بازی کردم اما همه اینها فریبی بیش نبود چون الان دیگه هیچکس تو هیچ فیلمی به من بازی نمیده. این بود سرگذشت عبرت آموز خانم سرکاری که در حال حاضر در سرای سالمندان به سر می برد. یکی از منابع نزدیک به کیهان از لوس آنجلس گزارش می کند که یکی از چهره های سینمای مبتذل قبل از انقلاب به نام (( ق. غ. ث. ظ )) که به امید بازی در فیلمهای مستهجن هالیوودی فریفته و به امریکا منتقل شده است می گوید: حیف که دیر فهمیدم چه اشتباهی کردم کاش تو ایران مونده بودم و تو فیلمهای ارزشی بازی می کردم. منو گول زدن اوردن اینجا ولی الان هیشکی ازم سراغی نمی گیره به قول شاعر دنیا را شناختی دل من زندگی را باختی دل من. الان کارم اینه که بشینم تو پارک گیتار بزنم تا خرج نهارم در بیاد حیف که دیگه روی برگشتن هم ندارم من به همه کسانی که در فکر آمریکا هستن اعلام می کنم که ایران آزادترین کشور دنیاست و آمریکا یک زندان بزرگه به قول شاعر دنیای زندانی دیوار است زندانی از دیوار بیزار است پرنده که بالش می سوزد دل من به حالش می سوزد آخر دیگر کجا می تواند سری بین سرها در بیاورد.
در ادامه این گزارش مسعود ده نمکی به فراخوان روزنامه کیهان از فیلمسازان متعهد برای پاسخ دادن به دهن کجی باند مافیایی هالیوود لبیک گفته و عکس زیر را برای این روزنامه ارسال نمود.

· جویدن آدامس در سنگاپور ممنوع است.
· تقلب کردن در مدارس بنگلادش غیر قانونی است و افراد بالای 15 برای تقلب به زندان فرستاده می شوند.
· داشتن سکس با حیوانات برای مردان لبنانی در صورتی مجاز است که حیوان مورد نظر ماده باشد.
· در صورتیکه فردی در حال سکس با حیوان مذکر دستگیر شود مجازاتش مرگ است.
· مشاهده فیلم های کاراته ای تا سال 79 در عراق ممنوع بود.
· در ایسلند زمانی داشتن سگ خانگی ممنوع بود.
· در آریزونای آمریکا، کشتن و شکار شتر ممنوع است.
· در تایلند همه سینما روها مجبورند هنگام پخش سرود ملی قبل از شروع فیلم قیام کنند.
· در دانمارک روشن کردن ماشین قبل از چک کردن اینکه بچه ای زیر آن خوابیده است یا نه، ممنوع است.
· در تایلند انداختن آدامس جویده شده روی زمین 500 دلار جریمه دارد و قبل از خارج شدن از خانه حتما باید لباس زیر پوشیده باشید.
· در سال 1888 در بریتانیا قانونی تصویب شده که دوچرخه سواران را موظف می کرد تا زمان رد شدن ماشین از کنارشان، زنگ دوچرخه هایشان را بطور پیوسته به صدا درآورند.
· در قرن 16 و 17 میلادی نوشیدن قهوه در ترکیه ممنوع بود و اگر کسی در حین خوردن قهوه دستگیر می شدن، به اعدام محکوم می شد.
· در فنلاند زمانی پخش کارتون دونالد داک به علت شلوار نپوشیدن شخصیت اصلیت سریال ممنوع بود.
· تا سال 1984، بلژیکی ها مجبور بودند نام فرزندشان را از یک لیست 1500 نفری در روزهای ناپلئون بطور رندوم انتخاب کنند.
· در برمه دسترسی به اینترنت غیر قانونی است. اگر فردی با اتهام داشتن مودم دستگیر شود، به زندان محکوم می شود.
· اتریش اولین کشوری بود که مجازات مرگ را در سال 1787 حذف کرد.
· صد ها سال پیش هر فردی که قصد داشت از کشور خارج شود، به سرعت اعدام می شد.
· در طول جنگ جهانی اول هر سربازی که به همجنس بازی متهم می شد، اعدام می شد.
· در زمان حکومت طالبان در افعانستان، پوشیدن جوراب سفید برای زنان به علت تحریک آمیزبودن آن برای مردان ممنوع بود. در ضمن ماموران پلیس دستور داشتند پنجره خانه ها را با رنگ سیاه بپوشانند تا زنان حاضر در خانه ها دیده نشوند.
· در 24 ایالت آمریکا صغف حنسی عامل اصلی طلاق است.
· در ایالت میسوری بخش سنت لوئیس، هنوز هم نجات دادن زنان با لباس خواب، برای ماموران آتش نشانی ممنوع است.
آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدارش نمایید که بس خفته نماند
آنکس نه نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آنکس که نداند ونداند که نداند
در جهل مرکب ابد و دهر بماند
درکشورما وضع چنین است بدانید
آنکس که بداند وبداند که بداند
باید برود غازبه کنجی بچراند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بهتر برودخویش به گوری بتپاند
آنکس که نداند و بداند که نداند
با پارتی و پول کره خر خویش براند
آنکس که نداند و نداند که نداند
برپست ریاست ابدالدهر بماند
مطالب قدیمی تر »
